| X Close | ||
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
خدایا دلم گرفته ... از این دنیا ... از زندگی ... از این تنهایی خسته
شدم ! از این روزگار از آدماش!
خدایا ! دل من ... مگه چقد طاقت داره ! چرا به دادش نمیرسی آخه ؟؟
خدایا اونی که من دوسش دارم ! اونی که تو می دونی ! تو می دونی !
من چقد دوسش دارم !انصاف نیست که منو دوس نداشته باشه !! خدایا یه
کاری کن ! دل من داره دیوونه میشه ! دارم می میرم و به روی خودم
نمیارم ... اما اخه تا کی ؟؟ من اونی رو که عاشقشم از تو می خوام ! از
تو ! خدایا از تو ! اخه من خسته شدم ! از اینکه اینقد عشقمو توی دلم
خفه کردم و هیچی نگفتم خسته شدم ای خدا ! اخه چرا دنیا اینجوریه ؟
چرا این دنیا اینجوریه اخه خدا ؟
چرا ؟؟؟؟/ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
امروز رمان گندم رو تموم کردم . عجب کتابی بود . خیلی جالب
بود . خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم .
از فقر مردم گفته بود . از بد بختی مردم . طرف خواهرش از
گرسنگی تو بغلش جون میده ... هزار تا بدبختی دیگه ! هزار تا
بدبختی و بیچارگی که هس تو مملکت و ما و خیلیا !خیلیا
چشماشونو بستن تا نبینن و بگن ما ندیدیم ...
واقعا چرا باید اینجوری باشه ... یکی حتی اینقد نداره که
واسه مریضیش بره دکتر ...
طرف بارداره ! اومده بیمارستان براش ازمایش نوشتن میگه من
پول ندارم واسه این ازمایشا ترو خدا اینقد نگین برو ازمایش ...
ما باید گریه کنیم ! ما باید بمیریم وقتی اینجوری مردم اطرافمون
دارن جون میدن ...اخه چرا ... چرا.... چرا...
دوس دارم گریه کنم ! نمی خوام اینجور ی باشه ! ای کاش
میشد یه جوری به همه ی این ادمای بدبخت کمک کنم ... ای
میشد یه جور ی ...![]()
خدایا کمکم کن ! کمکمون کن ...
میدونی وقتی برق نگاهت توی چشمام میفته چشمام همه چیزو توی کوتاهترین زمان برات میگه .. ..؟؟. میدونی ! اما هیچ وقت نخواستی باور کنی ! می دونم چرا ! چون هیچ وقت دوسم نداشتی ! امشب شاید خیلی برای من سخت باشه که تو رو به دیگری تقدیم کنم ... اما می خوام اینجوری نبودنتو باور کن و نبودنمو توی اون قلب سنگی تو ...
ای کاش منو می دیدی ! منی که همیشه نگاهم به نگاه تو نگران بود ! منی که دوست داشتم ! اما حیف ...
من تورا دوست می دارم
تو او را
و او دیگری را
و همه تنهاییم ...
اینست راز تنهایی ما ادمها ...
امروز تولدم بود.![]()
۲۱ سالم تموم شد و وارد ۲۲ سالگی میشم !
با دوست گلم ! شیرین
رفتیم بیرون و برام یه جفت صندل خوشگل خرید ! ![]()
عجب بارونی میو مد امروز !
از صبح زود که من بدنیا اومدم بارون میبارید و صدای رعد و برق که من عاشقشم !!!!
معلومه که خدا منو خیلی دوست داره ! چون من خیلی صدای رعد و برقو دوست دارم ! امروزم اسمون کلی برام فریاد زد . دمش گرم !!!!!! ![]()
وای که چقد گرسنمه !!! برم یه چیزی بخورم !!!![]()
اتاقمو عوض کردم . الان هم اتاقی های خوبی دارم خدارو شکر ! اصلا همه چی عوض شده ! می خوام حال و هوای وبلاگم رو هم یکم عوض کنم . می خوام یه جورایی فقط حرفای خودم باشه ! فقط خودم ...
من به امار زمین مشکوکم
اگر این شهر پر از ادم هاست
پس چرا این همه دل ها تنهاست؟!
روزهایم را در انتظار دیدنت یکی یکی پشت سر گذاشتم..........
در ان روزها بود که فهمیدم انتظار چقدر سخت است.........
خیال کردم همدم تنهایی من میشوی! تصوری واهی بود که تو هم مرا دوست داری................!!
می خواستم انچه باشم که تومیخواهی ! برایم از عشق گفتی ! از دلتنگی هایت ! از اینکه تو هم مثل من بی ریا و پاکی!
مفهوم عشق را - دلتنگی را- انتظار را-صداقت را-محبت را با تو شناختم .................................
اما.......اما....... اما........... در روزهایی که انتظار من به سر رسید .........تو ..... دیگر نبودی!!!!!!
اری! تو مرا تنها گذاشتی !
از این همه بی وفایی گریستم.......... چشمانم باور نمی کرد که باعث این اشک ها که می بارند همانی ست که برای دیدنش لحظه شماری میکرد!
قلبم گریه کرد!!
و دلم.......... دلم شکست....... دلم هنوز هم باورش نشده تو ..... دیگر نیستی! هنوز با حرفهایت خوش است .با وعده های دروغینت دل بیچاره ی من هنوز به خودش دلخوشی می دهد.........
هنوز منتظر است که تو بیایی........ هنوز تو را فرا موش نکرده!
و چشمانم هنوز در ناباور ی مانده اند و می بارند!
عشقی که من با تو معنی ان را فهمیدم سرابی بیش نبود! و ان دلتنگی هایی که در روزهای انتظار شناختم اشتباه دلم بود!
و صداقتی که با تو شناختم................ صداقتی که با تو شناختم.......... دروغ بود!
خوب....بعد از چند ماه اومدم؟!!!!!!!!!!!!! ![]()
اصلا مهم نیست! مهم اینه که اومدم....... وحالا اینجام.......![]()
الان دیگه می تونم یه نفس راحت بکشم!!!!!!!!![]()
بالاخره امتحانا تموم شد......... ![]()
خودمونیما!!! شب امتحانی بودن واقعا بده!!!!! ![]()
البته من این ترم زیاد خسته نشدم .. چون زیاد به خودم سخت نگرفتم ![]()
فقط امتحان امروز که اخری بود خیلی سخت بود.......
که امیدوارم به خیر بگذره......... چقدر دلم برای وبلاگم تنگ شده بود..............
اصلا نمی دونم چی بنویسم!!!!![]()
چه مزه ای میده وقتی امتحانا تموم میشه.... نه؟!![]()
انگار از زندان ازاد شدی...... ![]()
حالا دیگه میتونم پرواز کنم به سوی وطن!!!!!!![]()
![]()
استاد دانشگاه با این سوال شاگردان را به چالش ذهنی کشاند:![]()
-ایا خدا هر چیزی را که وجوددارد خلق کرده است؟
.شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:بله او خلق کرده است.
.استاد پرسید: ایا خدا همه چیز را خلق کرده است؟
.شاگرد پاسخ داد :بله!!!!
.استاد پاسخ داد: پس شیطان را هم او خلق کرده است. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق این قانون که کردار ما نمایانگر ماست خدا نیز شیطان است!![]()
شاگرد دیگری گفت: استاد می توانم از شما سوالی بپرسم؟
.استاد پاسخ داد:البته!!
-شاگرد: استاد سرما وجود دارد؟
- استاد:این چه سوالی است؟! البته که وجوددارد! تا کنون حسش نکرده ای؟!![]()
.
.و شاگردان دیگر به این سوال خندیدند....![]()
.شاگرد گفت: استاد در واقع سرما وجود ندارد. مطابق قوانین فیزیک چیزی که ما از ان به سرما یاد می کنیم در واقع نبودن گرماست.این کلمه را بشر برای اینکه نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرده است.![]()
.شاگرد ادامه داد: استا د ایا تاریکی وجوددارد؟
- البته که وجوددارد!
-دوباره اشتباه کردید!تاریکی هم وجود ندارد! تاریکی در حقیقت فقدان نور است.نور چیزی است که می توان ان را مطالعه و ازمایش کرد اما تاریکی را نمیتوان! شما نمی توانید تعیین کنید که یک مکان چه میزان تاریکی دارد.تاریکی تنها یک واژه است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد به کار می گیرد.![]()
.بالاخره شاگرد پرسید: استاد ایا شیطان وجوددارد؟
.استاد پاسخ داد: البته!! ما هر روز او را میبینیم .هرروز در رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایت ها و خشونت های بیشماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجوددارد. اینها نمایانگر هیچ چیز جز شیطان نیست!![]()
.شاگرد پاسخ داد: شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما! کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد.![]()
![]()
......شیطان نتیجه ان جیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلبش حاضر نبیندـ مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست ـ خود به خود می اید..و تاریکی که در نبود نور می اید....
ــــــــــ نام ان شاگرد جوان البرت اینشتین بود ـــــــــــ
وقتی از غربت ایام دلم می گیرد
انسان پرواز را از پرندگان ـ زره ساختن را از لاک
پشت و کشتی ساختن را از نهنگ اموخت.....
اما یادش رفت که وفا را از زنبور و عاشقانه مردن
را از پروانه
بیاموزد..................

به خودم قول داده بودم كه تا دوشنبه چيزي ننويسم.اخه من يه کنفرانس دارم كه دوشنبه بايد ارائه بدم .اما تا حالا هيچ كاري نكردم.امروزاو مدم يكم سرچ كنم كه........... صداي رعدو برق همه برنامه ها مو بهم ريخت!!!!!!
و منو مجبور كرد كه بنويسم!اخه با صداي رعدوبرق حال من عوض ميشه.هيچ صدايي قشنگتر از اين صدا وجود نداره.من عاشق صداي رعدو برقم.وقتي رعدو برق ميزنه احساس مي كنم دلم ميخواد حرف بزنه..احساس مي كنم فريادي كه توي گلوم حبس شده ازاد ميشه.فكر ميكنم ابرا هم دلشون از اين ادما گرفته .از اين همه دروغ و نامردي وبي وفايي ادما اسمونم فرياد مي كشه وبغضش مي تركه.فكر مي كنم اسمونم ديگه ظرفيت ديدن گريه هاي اين همه دل صاف و ساده رو نداره....... راستي....... نكنه اين صداي شكستن همه ي اون دل هاييه كه بي صدا گريه مي مي كنن و بي صدا ميشكنن! اگه اينجوري نيست پس چرا هر وقت صداي رعدو برق مياد غم عالم توي دل من ميريزه؟دلم به وسعت همه ي دنيا ميگيره. دلم ميخواد گريه كنه ! دلم.....ياد همه ي ناباوري هاش ميفته.ياد همه ي اون بي معرفتي هايي كه ديدو باورش نشد. ياد چيزهايي كه انتظار ديدنشونو نداشت.ياد همه ي نا مهر بونيا يي كه ديدو حقش نبود ببينه.ياد خودش مي يفته كه اگه انقدر پاك و ساده و بي ريا نبود الان به اخر خط نرسیده بود. اي دل ساده ي من........اگه تو هم مثل بقيه بودي... انقدر گرفته نبودي.اخه يكرنگ بودن چرا ؟؟؟؟وقتي ادما هزاررنگن..... توي دنيايي كه به صداقت مي خندن تو دنبال چي مي گردي؟!!تو ديگه جايي نداري.ديگه چي مي خواي؟اينجا دنياست. عشق ديگه معنايي نداره! ديگه به دلهاي پاك نيازي نيست.گوش كن دل ساده ي من........اوني كه تو رو افريد پاك افريد.تورو جايگاه عشق پاك قرار داد. اما وقتي عشق مرده وقتي پاكي مرده تو ديگه وظيفه اي نداري.شايد به خاطر همينه كه داري ميميري......اميد؟!..نه!!...ديگه اميدي نيست. اين همه ناپاكي !!!!نه ...فكر نمي كنم ديگه جاي خودشو به پاكي ها بده. همه ي دلها سياه شده. اگه نمي توني سياه بشي كوله بارتو ببندو برو... تو ديگه توي اين دنياي پراز ادم نما جايي نداري.....ادم خوب؟! نه ديگه خوبي معنايي نداره!!دنبال ادماي خوب نگرد كه پيدا نمي كني!! برو يه جايي كه محبت رو بشناسن. برو يه جايي كه عشق رنگ وبو داشته باشه. برو يه جايي كه دلها رو نميشكنن.برو يه جايي كه اگه خواستي يه عاشق واقعي باشي بهت نخندن. كجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمي دونم .فقط برو. از پيش اين ادماي خاكي برو...............اره !! برو!!!!گريه ديگه بسه!برو.
خدا به همرات!

من چشم رو خیلی دوست دارم.به نظرم زیباترین چیزیه که توی این دنیا وجودداره.زیباترین افریده ای که همه ی زیبایی ها رو میشه باهاش ببینی.
اینم یه داستان قشنگ و عبرت اموزه. من که خیلی خوشم اومد امیدوارم شما هم خوشتون بیاد....
...یک روز چنگیز و در باریانش برای شکار بیرون رفتند.چنگیز شاهین محبوبش را روی ساعد نشاند.شاهین از هر پیکانی دقیق ترو بهتر بود.
زیرا می توانست در اسمان بالا برودو انچه را که انسان نمیدید ببیند.
اما با وجود تمام شورو هیجان گروه شکاری نکردند.چنگیزخان مایوس به اردو برگشت.
اما برای اینکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود ازگروه جدا شدو تصمیم گرفت تنها قدم بزند.مدت زیادی در جنگل ماند وبسیار تشنه بود.
شاهین راازروی بازویش بر زمین گذاشت وجام نقره ای کوچکش را که همیشه همراهش بودبرداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید.اما وقتی می خواست ان را به لبش نزدیک کندشاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.چنگیز خان خشمگین شد
اما شاهین حیوان محبوبش بود.خاک را از ان زدود و دوباره پرش کرد.اما جام تا نیمه پرنشده بود که شاهین دوباره ان را پرت کرد و ابش را بیرون ریخت.چنگیزخان حیوانش را دوست داشت.اما میدانست هیچکس نباید به او بی احترامی کند.
زیرا اگر کسی از دور این صحنه را می دید میگفت فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید.جام رابرداشت وشروع کرد به پر کردن ان.یک چشمش را به اب دوخت و دیگری را به شاهین.
شاهین کار خود را تکرار کردو چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی او را شکافت.
جریان اب خشک شده بود.چنگیز خان که مصمم بود به هر شکلی اب بنوشد از صخره بالا رفت تا سر چشمه را پیدا کند.اما در کمال تعجب مشاهده کرد که ان بالا برکه ی اب کوچکی است.. ووسط ان یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است.
اگر از اب خورده بود دیگر در میان زندگان نبود
.خان شاهین مرده اش را در اغوش گرفت وبه اردوگاه برگشت.
دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند وروی یکی از بالهایش حک کنند: یک دوست حتی وقتی کاری میکند که دوست ندارید هنوز دوست شماست. وبربال دیگرش نوشتند:هر عملی از خشم محکوم به شکست است. چون رود جاری باش خشم دیوانگی کوتاه مدت است ...............
